تا شقایق هست زندگی باید کرد
هرچه دل تنگت میخواهد
باران میبارد امشب دلم غم دارد امشب از تو دارم یادگاری شاید دیگه پیوسته این بوسه را پیوسته بر لب رنگ چشمم رنگ دریاست سینه ام دشت غم هاست یادم آید روز باران با تو بودم با تو تنها
خسته شدم
خسته شدم از دروغ ها خسته شدم از دوست دارم ها از انسان های دو رو آدم های پر رو خسته شدم خسته شدم خسته شدم
ميدونم برات عجيبه ، اينهمه اصرار و خواهش
منم عاشق پرشکسته پابه پای تونشسته
رفتي و خاطره هاي تو نشسته تو خيالم
چقدر دوست داشتم یک نفر از من می پرسید: چرا نگاه هایت آنقدر غمگین است؟ چرا لبخندهایت آنقدر تلخ و بیرنگ است؟ اما افسوس که هیچ کس نبود ... همیشه من بودم و تنهایی پر از خاطره ... آری با تو هستم ...! با تویی که از کنارم گذشتی... و حتی یک بار هم نپرسیدی، چرا چشمهایم همیشه بارانی است...!!
وقتي كه در عمق نگاهم پرده اي از غم مي بينم چه حرفي مي توانم براي گفتن داشته باشم.وقتي كشتي عشقم اسير طوفان بلا شده وقتي در گلويم بغض تنهايي وبي كسي نشسته است چه بگويم.چشم هاي خسته ام رابازمي كنم تااين كه به ارزوي ديرينه ام برسم.اين چشم ها در حسرتند درحسرتي كه تو ارزويش رابراورده سازي.پس برخيزوبشتاب كه رسيدن به اين ارزودشوار است.دل خسته كسي را نجات بده كه در انتظار توست* درانتظارقدمي كه برايش بهترين وهمتايي نداري.ديگرقلبم ياراي نوشتن نمي كند فقط بگذارچندخطي به يادگار بنويسم..... براي تويي كه خيلي دير نگاهت رادربين اين همه نگاههاي عاشقانه يافتم واحساس را درون چشمان زيبايت ديده ام........ مهربانم تنها به من بگو اياستاره ها خاموش مي شوند*****
بنام پروردگار عشق از عذاب رفتن تو می سوزم تو اوج غربت واسه بودن با تو ندارم یه لحظه فرصت اشک تو چشامو به کسی نشون ندادم اگه بشکنه غرورم من به روم نمیارم وقتی نیستی هر چی غصه ست تو صدامه وقتی نیستی هر چی اشکه تو چشامه از وقتی رفتی دارم هر ثانیه از غصه رفتنت میسوزم کاشکی بودی و میدیدی چی آوردی به روزم؟ حالا خاطراتت تنها یادگار از تو خاطراتت تنها باقی مونده از تو وقتی نیستی هر نفس،آتیش میزنه به این وجودم
سلام دوستان من اومدم
پائیز سرد و بی جون منم اونی که یه عمر شکسته منم گلای روی چمن بلبل روی درخت تویی ماه آسمونم تویی ستاره شبای مهتابیم تویی خورشید ظهر تابستون تویی بارون روزای بهاری تویی برگ خزون پائیز منم درخت خشکیده پائیز منم اونی که صداش در نمیاد منم روزای غمگین و غمناک منم
حیف من که میشم فدات حیف من که میمیرم برات حیف دلی که دادم برات حیف شد اون همه خاطرات حیف من وعمر رفتم حیف من که به پات نشستم حیف من که تو رو میخواستم حیف من و اشکای ریختم حیف من و این دل سوختم حیف من واین ساده خستم کاشکی به پات من نمی نشستم حیف من که چشام و بستم مث تو با غریبه ها ننشستم کاشکی مث تو بی رحم بودم
توی اوج بی کسی و تنهایی توی دل تنگی و عالم بی وفایی دست تو بود مرحم دردم که دوایی نداشت تا تو نیایی من اگه گریونم و غمگین من اگه حتی ندارم یه روز رنگین همش به خاطر تو بود ای گل نازم تا نبینم حتی تو رو یه روز غمگین
چه سخته بی تو بودن
به آسمون نگاه كن، براي ما مي باره براي ما كه امشب جدا شديم دوباره توی خونه اي كه نيستي چه سخته بی تو بودن زمونه ي لعنتي تو رو گرفته از من سفر بخير عزيزم خدا پشت و پناهت بدون يكي نشسته هميشه چشم به راهت نگو جدايي ما بازي سرنوشته نگو كه قصمونو خود خدا نوشته اون همه خاطراتو چطور فراموش كنم ؟ تو رفتي و نديدي اون كه شكسته منم سفر بخير عزيزم خدا پشت و پناهت بدون يكي نشسته هميشه چشم به راهت به من نگو كه گريه تلخه شگون نداره نگو بزار آسمون به جاي ما بباره اون كه شكسته منم سرت سلامت عزيز به ياد عشقمون باش تو فصل زرد پاييز
تو كي هستي واسه دستام نميدونم ميخوام از تو بنويسم نميتونم بعضي وقتا يه اميدي واسه دلواپسيام بعضي وقتا مهربونتر از همه دور و بريام بعضي وقتا عشق نابي عشقي از جنس رفاقت كه ندارم به خدايي جز خداي عشقت عادت بعضي وقتا نور شادي واسه چشماي خستم بعضي وقتا گل خنده واسه لبهاي بستم بعضي وقتا پر و بالي واسه پرواز خيالم كه به عشق ديدن تو سر رو بالشم ميزارم تو بزرگترين بهونه واسه گفتن و سرودن اما دستاي حقيرم نميتونن نميتونن
دلم برای خنده هات برای دل سوزوندنات برای هرم نفست واسه نوازش نگات دلم برای همه چیت شده یه آلبوم کوچیک یه آلبوم دیدنی که می شه تواون خاطره دید یه آلبوم ازتووچشات ازتوونقش خاطرات ازتوکه امیدمنی ازتوکه میمیرم برات اگه بری داغون می شم بدون توتموم می شم پیشم بمون عزیزدل فقط با توآروم می شم می خوام برای موندنت واسه همیشه خوندنت ماهی شم وشناکنم تونازکای پیرهنت آخه تو امیدمنی پرتوخورشید منی توبهترین دلیل من برای زنده موندنی وقتی که بارون می باره غنچه ی عشقومی کاره انگارچشاتو می بینم که آرومم نمی ذاره چی می شه آشنام بشی؟ خیل ترانه هام بشی؟ تواوج این ناامیدی تعبیررویاهام بشی؟ چی می شه توخندیدنت توی ترانه خوندنت برای دلخوشی من بگی که راسته موندنت؟ هرچی بخوای همون می شم مجنون این زمون می شم فقط نرو،باهام بمون برات ترانه خون می شم من تورو تو رویای دور تودشت سبزپرغرور اون جایی که قاصدکا فراوونن،کرور کرور دیدم که بی رویا بودی بدون من تنهابودی دلت نمی خواست بخونی آروم وبی صدا بودی من اماآرزوت می شم توآوازت سکوت می شم واسه کشیدن چشات قشنگترین خطوط می شم آخه توامیدمنی پرتوخورشید منی توبهترین دلیل من برای زنده موندنی
من گلايه اي نكردم مگه اشكام و نديدي
ديروز سالگرد اولين روز آشنايي من و .... بود،اون روزا خيلي شاد بودم خيلي طوري كه به هيچ طريقي نميشه بيانش كرد اون روز روز خوبي بود برام چون اوني رو كه ميخواستم بدست آورده بودم، و خيلي دوسش ميداشتم تموم لحظه هام و تموم روزاي خوبم و به پاي...گذاشتم.ديگه اصلا چيزي نمي فهميدم جز عشق...، اون روز به جون همديگه قسم خورديم كه تا آخرين لحظه كنار هم ميمونيم و به هيچ بهونه اي از هم ديگه جدا نميشيم. حتي اگه به قيمت جونمون تموم شه؟! اما كجاست اون عهدي كه بستيم عهدي كه يك طرفه باشه عهد نيست برگ چغندره!!! من به پاي عهدمون موندم ولي...عهد و شكست و ترك دلم گفت دلي كه تموم دل خوشيش تنها بهونه ي نفس كشيدنش تنها اميد به زندگيش فقط ...بود؟؟؟
خودت ميدوني ميدونم دليل رفتنت چي بود نه دلم تنگ نشده واسه دیدن تو
ديگه مجبور نيستي هر جا كه ميري
دلم واسه خودم داره می سوزه که زندگیم و باختم دلم واسه خودم داره می سوزه که یه عمری باتو ساختم دلم خوشه که آخرش فقط تو را شناختم بی وفا یارم اشک غم بارم بشنو ای آشنا از دل زارم روز و شب نالم اشک و خون بارم سینه ای گشته خون به زخم دارم
می نویسم با چشمای خیسم می نویسم با دستای پر از خواهش و التماسم می نویسم با پنجه هایم که زمانی پنجه هایت را در خود میفشرد می نویسم از در و دیوار خونه که همیشه انتظارت و میکشیدند می نویسم از راهی که همیشه چشم به راه قدم های تو موند می نویسم از شمعی که در انتظار آمدن تو یک شب جان سپرد می نویسم با قلبی که همیشه به خاطر تو تاب تاب میکرد می نویسم با قلبی که فقط به خاطر تو زنده موند می نویسم از کسی که همیشه و همه دم حرفش فقط اسم تو بود راه رفتنش به خاطر تو بود حتی اون نفس کشیدنش هم به خاطر تو بود؟؟؟ فقط اين و مي خواستم از خدا
وقتي از مادر متولد شدم........ صدايي درگوشم طنين انداخت................. كه بعدها ازاين باتوخواهم بود.... به او گفتم كيستي گفت:غم كه من بعدها با او بازي خواهم كرد ولي بعدها فهميدم....... كه من عروسكي هستم دردستان غم .
به نام خدايي كه تو رو آفريد


اينهمه خواستن دستات بدون حتي نوازش
ميدونم كه خنده داره ، واسه تو تويي كه هردم
ميگذري از من و ميري اما من باز برميگردم
ميدونم برات عجيبه ، من با اونهمه غرورم
پيش همه ي بديهام چه جوري بازم صبورم
ميدونم واست سئواله ، كه چرا پيشت حقيرم
دور ميشي منو نبيني باز سراغتو ميگيرم
ميدوني چرا هميشه ، من بدهكار تو ميشم؟
وقتي نيستيم يه جوري با خيالت راضي ميشم؟
ميدوني واسه چي از تو، بد ميبينم و ميخندم؟
تا نبيني گريه هامو هردو چشمامو ميبندم؟!
چاره اي جز اين ندارم ، آخه خون شدي تو رگهام
ميدونم يه روز ميفهمي روزي كه دنيا رو گشتي من چه جوري تو رو خواستم ، تو چه جور ازم گذشتي
ميميرم اگه نباشي بي تو من بد جوري تنهام
منم یه رهگذر خسته که به عشق تومسته
اسیرم در این موج غم آخه خیلی وقته که بالام وبسته
من همون عشق تو هم که خسته است
شوق پرواز نداره وپراش شکسته است
تو همون عشق دیرینم که میگفت برات میمیرم
پس چی شد اون عاشق پرواز
که به سر داده بودی شوق آواز
تو که می گفتی باتوهستم عاشقتم تنها تورا می پرستم
منم به هوای عشق تو عاشقت شدم
نفهمیدم که الکی الکی اسیردامت شدم
شکار خامت شدم اسباب کارت شدم
بگی نگی عاشق زارت شدم
آره من پر پروازت شدم اما چه زود فراموشت شدم
اما چه زود فراموشت شدم
بي تو من اسير دست آرزوهاي محالم
ياد من نبودي اما من به ياد تو شكستم
غير تو كه دوري از من
دل به هيچ كسي نبستم
هم ترانه ياد من باش
بي بهانه ياد من باش
وقت بيداريه مهتاب
عاشقانه ياد من باش
اگه باشي با نگاهت
ميشه از حادثه رد شد
ميشه تو آتيشه عشقت
گر گرفتن و بلد شد
اگه دورم اگه نيستي
نفس من ياد من باش
تا ابد تا ته دنيا
تا هميشه ياد من باش
تا هميشه ياد من باش
نور چشمانت
شاید باور نکنی!!!
در تمام شعرهایم
احساست می کردم ... ودلم
این غم دان پر درد
این صندوقچه اسرارت
هوای تو را بارها می کرد
و من قول تو را برای فردا ، بارها به او می دادم
و او مانند یک بچه از برای دیدنت
مدت ها غروب آفتاب را نظاره می کرد و
هنگامه شب مرا به اغما می کشاند....
و من عاجز از گفتن چیزها و ندانسته ها
بارها او را تنبیه می کردم.....!!!
نمیدانستم تو آنقدر برایم با ارزش بودی
که هم جسمم و هم دلم را صدها بار به جان کندن کشاندم
این من!!!
نتوانست هیچگاه بگوید که چه دردی دارد.....
و در تمام لحظه ها اشک خدا را هم بر روی دیدگانش می دید
اما...
امروز آن باران بوی دیگری داشت...
در حوالی گلدان خالی دلم
و صدای آن از بس که دلم خالی بود
می پیچید و ساعتها صدای باران برایم تکرار دقایق بی سرانجام بود
آن درد.....درد دیدن و نگفتن کاش می مرد
اما اشکان خدا هم دیگر فایده ای ندارد
هیچ کس نبود
از عذاب رفتن تو
حیف من

به خاطر تو

![]()
تو کی هستی
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()

چرا رفتي نموندي من گلايه اي نكردم
بغض شكستم نديدي صداي خستم و نشنيدي
آخه من بي تو ميميرم
برگرد برگرد پيشم برگرد عزيزم
داد زدم پيش چشمات التماسم و نديدي
رسيدم به آخر خط چشماي خستم و نديدي
چرا رفتي چرا رفتي من گلايه اي نكردم
چرا رفتي چرا رفتي من گلايه اي نكردم
بزار دستات و بگيرم
دم آخر راحت بميرم
سهم من نبود كه بي تو
توي تنهايي بميرم
سهم من نبود كه بي تو توي تنهايي بميرم

قسمت نبود
اما ميتونستي نري چرا ميگي قسمت نبود
اگه قسمت نبود چرا تو موندي
خدا چرا ما رو به هم رسوندي
اگه ميدونستي يه روزي ميري
چرا روزا رو تو اينجا كشوندي
كي بودم كي شدم به خاطر تو
ولي پشت دلم رو خالي كردي
حالا اسمت مياد گريم ميگيره
نميدوني كه با دلم چي كردي
اگه در حق تو خوبي نكردم
اما بدون كه خالي بود دستاي سردم
ولي من در عوض هر چي كه بودم
با احساسات تو بازي نكردم
با احساسات تو بازي نكردم
اگر چه ميدونم دوستم نداري
به هر در ميزنم تنهام نزاري
اگر پاي كسيم در ميونه
بزار اسمت اقلا روم بمونه
بزار اسمت اقلا روم بمونه
دم آخر بزار دست توي دستام بزار
بهت بگم دردم چي بوده
فقط لطفي كن و حرفام بشنو
شايد ديگه نگي قسمت نبوده
اگر تصميم رفتن رو گرفتي
ببخش اگه پشيمونت نكردم
آره من واسه تو كم بودم
اما با احساسات تو بازي نكردم
با احساسات تو بازي نكردم
نه دلم تنگ نشده
واسه بوی گل یاس واسه عطر تن تو
نه دلم تنگ نشده واسه بوسیدن تو
برای وسوسه چشای روشن تو
چرا دلتنگ تو باشم چرا عکس تو ببوسم
چرا تو خلوت شبهام چشم به راه تو بدوزم
چرا یاد تو بمونم تویی که نموندی بیشم
می دونم تا اخر عمر نه دیگه عاشق نمیشم
یه روز ابری و سرد رفتی تو از زندگیم
به تو گفتم بعد از این واسه هم غریبه ایم
از حقیقت و دروغ فاصله خیلی کمه
نه دلم تنگ نشده این تنها دروغمه
اجازه رفتن بگيري
ميشه با هر كي كه ميخواي بجوشي
اصلا هر چي دلت ميخواد بپوشي
ميشه به هر كي ميخواي دل ببندي
يا با غريبه ها بگي بخندي
وقتي دير ميكني يا ميري جايي
ديگه نيستم بهت بگم كجايي
نرو تنهام نزار با درد و غم هام
اگر چه دلخوري از خيلي حرفام
به قرآني كه از سايش گذشتم
به مرگ هر دو تامون خيلي تنهام
نگو ميبينمت يه روز ديگه
آخه احساس من اين و نميگه
نميتونم قبول كنم نباشم
تر و خشكت كنه يه مرد ديگه
خداحافظ ميشه بهتر از من هميشه
يا كه هر جا سرتر از من
تو چشمات بهترين بودم تو دنيا
نميديدي اگر چه كمتر از من
خداحافظ كه رفتم بي بهونه
از اين خونه دلم بد جوري خونه
يه جايي سر به روي شونه من
تو يادم خاطرات تو ميمونه
تو يادم خاطرات تو مي مونه
اگه كوه طلا واست بياره اگه دنيا رو زير پات بزاره
بازم دستاي خاليم خوب ميدونن
كه هيچكي قدر من دوست نداره
گلت خشك شد ولي هرگز نبرد از من بوي تو رو از خونه برده
دلم خوش بود مياي يه شب تو خوابم
ولي چند ماهه كه خوابم نبرده
داري ميري ولي پيشت ميمونم
واست هيچكي نبودم اين و خوب ميدونم
ولي من در عوض هر جا كه باشم
واست تا آخر عمرم ميخونم
واست تا آخر عمرم ميخونم
شايد خيلي چيزا ميخواستي اما منم هيچي نداشتم پات بريزم
انقدر بغضم را پنهون كردم از تو از اون روزي كه تو رفتي
مريضم
قديما يادم ميرفتي جايي هميشه يه خداحافظ ميگفتي
چقدر آسون شدم باهات پريدم
بازم پشت سرم چيزي شنفتي
الان داغي نمي فهمي چي ميگم
مديوني اگه يادم بيفتي
نقاشي از سعيده آبجي يه دونه خودم
اينم يه عكس كه يه دونه آبجي گلم كشيده لينكش و ميزارم اگه خواستين دانلودش كنيد.![]()
عكس مينياتوري از آبجي سعيده خودم.![]()
نظر یادتون نره ها![]()

فكر كردم غم عروسكي خواهد بود....
و مرا عاشق توو تو رو از من جدا كرد
كرد
*******
درست 5 سال پيش كه داداش كوچولوم و
ميبردم به مدرسه تو راه مدرسشون
يه دختري رو ديدم كه هميشه تو خواب تو روياهام بود
ولي هر روز كه از كنارم رد ميشد بدون هيچ توجه و نگاهي
از كنارش رد ميشدم و در عوض اون دختره خودش به آب
آتيش ميزد كه منو جلب توجه خودش كنه ولي چون ميشناختمش
با داداشاش دوست بودم ميترسيدم بهش چيزي بگم تا
اينكه بعد چند رو من خيلي به ديدنش عادت كردم و حس اينكه
در كنارم نيست خيلي عذابم ميداد طوري كه شب و روز مث بچه ها كه
پشت سر مادرشون گريه ميكنن منم پشت سر اون گريه ميكردم
واون و از خدا ميخواستم.چون خيلي دوسش داشتم و حاضر نبودم به
هيچ قيمتي از دستش بدم....
نميخواستم مشكلي پيش بياد مشكلي باعث جداييه من و اون شه.
بالاخره يه مدتي گذشت منم تو اين مدتي كه ميگذشت خيلي دنبالش بودم ولي
اون حتي روحشم خبردار نبود كه من عاشقش شدم و دوسش دارم و حاضرم تا
پاي جونمم به خاطرش برم.اون فكر ميكرد كه من همون اول بيخيال ماجرا شدم
ولي فكر اين و نميكرد كه من به خاطر پاره اي از مشكلات
نميتونستم احساسم نسبت بهش بروز بدم.
تا اينكه از روي اين ماجرا 3 سال گذشت 3 سالي كه برام اندازه 100 سال
بود.خيلي تو اين 3 سال به خاطرش زجر كشيدم ولي دوسش داشتم
و تموم مصيبتاش و به گردن كشيده بودم چون ميخواستم بهش برسم
نه اينكه از دستش بدم.
بالاخره اين 3 سال با هزار جور مصيبت و فلاكت گذشت تا اينكه يه روز از طريق
دوستم بهزاد كه دوست دخترش همسايه اونا بود تونستم شماره تلفنم
بهش بدم ولي نه به اين سادگي با هزار جور سختي اين كار انجام شد.
دختر مهربوني بود خيلي مهربون منظورم همون دوست دختر دوستم بهزاده.
بچه كه بوديم با هم همسايه بوديم اون موقع ها خيلي با هم بازي ميكرديم
ديگه از اين روزا خبر نداشتيم كه يه روزي ميرسه با هم تلفني
حرف بزنيم.بالاخره من ديگه از اون روز به بعد از طريق رعنا همون دوست دختر بهزاد
با اون حرف ميزدم و هر چي قول و قرار ميزاشتيم رعنا براممون
موفعيتش و جور ميكرد واقعا هر چي از خوبياش بگم بازم كم دارم ميگم
چون رعنا واقعا دختر ساده و پاك دلي بود و هر كاري رو كه ميكرد
بدون هيچ انتظاري از من انجامش ميداد.
بالاخره من روزي رو كه خيلي وقتا پيش انتظارش و ميكشيدم و هميشه
در آرزوي اون روز بودم فرا رسيد.من از طريق رعنا با اون قرار
گذاشتم كه بياد مغازه اي كه رعنا اونجا كار ميكرد
آخه رعنا تو مغازه نقره فروشي كار ميكرد اومد اونجا منم رفتم پيشش
اما از شانس من با زنداداشش اومده بود نتونستم اون جوري
كه دلم ميخواست باهاش حرف بزنم.چون هم زنداداشش پيشش بود
و هم اينكه ترسيد بريم بيرون و ترسشم از اين بود كه نكنه يه وقت
داداشاش ببينن ما رو.
اون روز گذشت و ما باز نتونستيم راحت حرف دلامون و به هم ديگه بزنيم
اما از طريق رعنا باهاش هر روز تلفني حرف ميزدم كلي من ميگفتم و
اون ميخنديد اونم ميگفت و من ميخنديدم ولي بعضي وقتا از دوري هم ديگه و از اينكه
يه روز به هم نرسيم ميزديم زير گريه
وحسابي اشكامون و ميريختيم و بعدش من اشكاي اون و اون اشكاي من و
پاك ميكرديم.
ولي از هزار بار خنديدن خوش تر بود چون خنده رو هميشه ميشه كرد
ولي اشك و موقعي ميتوني بريزي كه تحمل دوري كسي رو نداشته
باشي كسي كه تمام وجودته عمرته.....:
بالاخره بار دوم فرا رسيد و ما قرار گذاشتيم كه بريم بيرون
و اين دفعه ديگه تصميم هر 2 تامون جدي بود و از هيچ
چيزي ترس و هراسي نداشتيم.
اومد باز همون مغازه منم رفتم اونجا ولي اين تونستيم كه بريم بيرون
رفتيم پارك يه جاي خلوت يه جاي دنج گوشه پارك پيدا كرديم
يه صندلي كه 5 سال پيش منتظر ما بود ولي اون موقع نشد.
حالا بعد 5 سال اومديم نشستيم رو اون صندلي كه 5 سال پيش داشت
اسم ما رو داد ميزد يه صندليه چوبي كه دلش خيلي گرفته بود مث دل من كه هيچ وقتم باز نشد
ما همون جا رو اون صندليه چوبي نشستيم برگشت بهم گفت چرا تو دستاي من
تو دستات نمي گيري منم گفتم آخه تو دستات و از من پنهون ميكني
گفت اين چه حرفيه دستام كه سهله جونمم مال تواه.
گفتم منم همين طور دستاش و گرفتم گذاشتم توي دستام
يه حس عجيبي بهم دست ميداد كه خيلي وقتا پيش بايد ميداد ولي اون
موقع اين حس بهم دست داد.
بعد كم كم خودش چسبوند به شونه هام سرش آروم گذاشت رو شونه هام
و گفت تا عبد دوستت دارم با تو خيلي آرومم با تو به اوج
دنيا ميرسم منم گفتم خوشگلم منم تو رو دوست دارم اونم نه يه
عالمه بلكه اندازه خدا دوست دارم.
ديگه از اون روز به بعد ما 2 تا هر وقت يه فرصتي پيدا ميكرديم
با هم ميرفتيم پارك...
باز رو همون صندلي چوبي مينشستيم و باز دوباره
همون حرفاي هميشگي تكرار ميشد.....؟؟؟
آخرين باري كه با هم رفتيم بيرون به هم ديگه قول داديم
كه تا آخر عمرمون به پاي هم ديگه ميشينيم و هيچ وقت و
به هيچ بهونه اي عهدوپيماني رو كه با هم ديگه بستيم و نميشكنيم و
من چون سرباز بودم و دو سه ماه از خدمتم مونده بود
بهش گفتم صبر كنه تا اين دو سه ماهم تموم شه من با خونوادم ميام
خواستگاريت.گفت باشه منم رو حرفش حساب كردم
اومدم كه اين دو سه ماه و تموم كنم و برم با خونوادم به خواستگاريش.
تا اينكه يه روز كه از گوشي داداشش بهم اس ام اس داده بود
اون موقع شمارم و پاك نكرده بود تلفني به من شد
نگو داداشش بود منم اول اسم خودم ندادم اما چون كه نميخواستم از دستش بدم
اسم واقعيه خودم گفتم وآدرس پادگانم و هم بهش دادم گفتم اگه بياي اينجا بهتر
ميتونيم با هم حرف بزنيم اون منظورم داداششه گفت من نميتونم بيام
واز اين جور حرفا...
من و داداش اون اون روز خيلي با هم جر و بحث كرديم تا جايي كه كارمون
داشت به دعوا ميكشيد... بالاخره اون روز تموم شد و از روي اون
ماجرا 2 هفته گذشت توي اين 2 هفته حتي يه تك زنگم از طرف مقابلم
منظورم عشقمه نگرفتم تا اينكه بعد 2 هفته از طريق همون رعنا
بهم خبر رسيد كه نميخواد با من ديگه حرف بزنه اصلا ميگفت
كلا ديگه من و فراموشم كن منم كه تو اين 2 هفته كه بهش هي پشت سر
هم زنگ ميزدم اما بي جواب بودم ديگه خيلي عصبي شده بودم اصلا
قاطي كرده بودم طوري رو برجك نگهباني كه بودم دو سه بار
اسلحه رو از ضامن درآوردم گذاشتمش رو تك تير
بعد نوك اسلحه رو ميزاشتم زير چونم يه بار كه تازه دستم و برده بودم
رو ماشه از خونه زنگ زدن ديگه نتونستم كار و يكسره كنم.
تا اينكه يه روز رعنا به من زنگ زد و گفت اون ديگه تو رو نميخواد
منم گفتم آخه چرا گفت بعد اون ماجرا همون ماجرايي كه با داداشش داشتم و
ميگه ديگه ازش دل سرد شدم نميخوام باهاش حرف بزنم و اينم گفت كه
من اصلا اون دوست ندارم من يكي ديگه رو دوست داشتم.
منم تا اين حرف و شنيدم انگاري كه دنيا رو سرم خراب شده
داغون داغون شدم نميتونستم نفس بكشم حرف بزنم زبونم
بند اومده بود الانم كه دارم اين حقيقت و مينويسم به جون خودم نفسم بند مياد
بغض راه گلوم و ميبنده....؟؟؟
والانم باورم نميشه كه اون رفته و من و تنها گذاشته منو با تموم خاطراتمون
روزاي خوبي كه با هم ديگه داشتيم.
حالا كه اون نيست منم حوصله هيچ چيز و هيچ كس و ندارم چون بهش قول داده بودم
كه بعد تو ديگه هيچ كسي رو به دلم راه نميدم چون نميخوام
خاطراتي رو كه با اون داشتم بيان و از يادم ببرن به خاطر همين تا آخر عمرم
به ياد اون تنها ميمونم.
///ميدونم الان يه سوالي تو ذهنتونه كه اون اسمش چيه؟///
///نميگم چون نميخوام اسمش و بيارم اخه///
///اخه هر وقت كه اسمش و ميارم تموم خاطرات گذشته دوباره برام زنده ميشن///
| قالب وبلاگ : فقط بهاربيست |










تا همیشه یاد من باش































ABOUT

